مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید درباره لزوم وجود امام در جامعه‏


هشام در این حال لب به سخن گشود و گفت داستان عمرو بن عبید و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوی او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسیار ناگوار آمد، برای ملاقات و مناظره با او حرکت نموده و به بصره وارد شدم.
روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم دیدم که حلقه وسیعی از جماعت مردم مجتمعند و در میان آنان عمرو بن عبید مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال می‏کنند و او جواب می‏گوید.
عمرو بن عبید یک شمله سیاهی از پشم بر کمر خود بسته و شمله دیگری را ردای خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.
من از مردم تقاضا نمودم که راهی برای من باز کنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از میان انبوه جمعیت عبور نموده در آخر آنان نزدیک عمرو بن عبید دو زانو به زمین نشستم، سپس گفتم:ای مرد دانشمند! من مردی هستم غریب، مرا رخصت می‏دهی سئوالی بنمایم؟

پاورقی

ص13



گفت بلی‏
گفتم آیا چشم داری؟
گفت ای فرزند این چه سئوالی است؟ تو می‏بینی من چشم دارم دیگر چگونه از آن سئوال می‏کنی؟
گفتم مسئله من همین بود که سئوال کردم آیا پاسخ می‏دهی؟
گفت: ای فرزند سئوال کن و اگر چه این سئوال تو احمقانه است!
گفتم جواب مرا بگو
گفت سئوال کن‏
گفتم آیا چشم داری؟
گفت بلی‏
گفتم با چشمت چه می‏کنی؟
گفت با آن رنگها و اشخاص را می‏بینم‏
گفتم آیا بینی داری؟
گفت بلی‏
گفتم: با بینی‏ات چه می‏کنی؟
گفت: بوها را استشمام میکنم. گفتم آیا دهان داری؟
گفت: بلی‏
گفتم: با دهانت چه می‏کنی؟
گفت: طعم و مزه غذاها را می‏چشم‏
گفتم: آیا گوش داری؟
گفت: بلی‏
گفتم: با گوش‏ات چه میکنی؟
گفت: صداها را گوشم می‏شنوم‏
گفتم: آیا قوه ادراک و مغز مفکر داری؟
گفت: بلی‏
گفتم: با آن چه می‏کنی؟
گفت: با آن هر چه را که از راه حواس بر من وارد شود تمیز می‏دهم‏
گفتم: آیا این حواس و اعضاء بی‏نیاز از مغز و قوای درا که نیستند؟

ص14



گفت: نه‏
گفتم: چگونه نیازمند به مغز و قوای مفکره هستند، در حالیکه همه آنها صحیح و سالمند، عیب و نقصی در آنها نیست؟
گفت: ای فرزند این جوارح و حواس چون در واقعیت چیزی را که ببینند یا بو کنند یا بچشند یا بشنوند شک بنمایند آنها را به مغز و قوای دراکه معرفی می‏کنند، و مغز است که صحیح را تشخیص می‏دهد و بر آن تکیه می‏کند و مشکوک را باطل نموده مطرود می‏نماید!
هشام می‏گوید: به او گفتم بنابراین خداوند قلب و مغز را برای رفع اشتباه حواس آفریده است؟
گفت آری‏
گفتم: برای انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه می‏مانند؟
گفت: آری‏
گفتم:ای ابا مروان " 1 ".
خداوند تبارک و تعالی جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنکه برای آنان امامی قرار داده که آنچه را که حواس به صحت تحویل دهند تصدیق کند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحیح اعتماد و بر غیر صحیح مهر بطلان زند، چگونه این خلق را در حیرت و ضلال باقی گذارده، تمامی افراد انسان را در شک و اختلاف نگاهداشته و برای آنان امامی که رافع شبهه و شک آنان باشد و آنان را از حیرت و سرگردانی خارج کند معین نفرموده است؟
و برای مثل توئی در بدن تو برای حواس و جوارح تو امامی معین فرماید تا حیرت و شک را از حواس تو بردارد؟
هشام می‏گوید: عمر بن عبید ساکت شد و چیزی نگفت، سپس رو به من نموده گفت:
تو هشام بن حکم هستی؟
گفتم: نه‏
گفت: آیا از همنشینان او هستی؟
گفتم: نه‏

پاورقی

ص15



گفت: پس از کجا آمده‏ای و از کجا هستی؟
گفتم: من از اهل کوفه هستم گفت بنابراین یقینا خودت هشام هستی‏
سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جای خود کنار رفته مرا بر سر جای خود نشانید، و دیگر هیچ سخن نگفته در مقابل من سکوت اختیار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم.
هشام می‏گوید: حضرت صادق علیه‏السلام از بیان این طریق مناظره من بسیار خشنود شده و خندیدند و گفتند: ای هشام! چه کسی به تو تفهیم نموده اینطور مناظره نمائی؟
عرض کردم: اینطریق را از وجود مبارک شما یاد گرفته، و بر حسب موارد و مصادیق مختلف خود پیاده می‏نمایم‏
حضرت فرمودند: سوگند به خدای که این قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهیم و موسی نوشته شده است " 1 ".
چون امام حکم مغز و قلب عالم است لذا سرور و حزن او در جوارح و اعضاء او که یکایک مخلوقاتست اثر می‏کند.
سیوطی در خصائص الکبری گوید: و اخرج الحاکم و البیهقی و ابونعیم عن الزهری قال: لما کان صباح یوم قتل علی بن ابیطالب، لم یرفع حجر فی بیت المقدس الا وجد تحته دم.
و اخرج ابونعیم من طریق الزهری عن سعید بن المسیب قال: صبیحة یوم قتل علی بن ابیطالب، لم ترفع حصاه من الارض الا و تحتها دم عبیط. " 2 ".
صبحگاه روزیکه امیرالمؤمنین علیه‏السلام کشته شدند هر ریگی را که از هر نقطه زمین برمی‏داشتند در زیر آن خون تازه بود.

پاورقی

ص16