پیمان شکنى یهود بنى قینقاع و اخراج آنها از مدینه درزمان پیامبراعظم(ص)
در خلال مطالب گذشته گفتیم قریش هر ساله کاروانى تجارتى به شام مىفرستاد و اموال تجارتى خود را از قبیل پوست، کشمش، نقره و غیره بدانجا مىبردند و در مقابل خوار و بار، مواد غذایى، پارچه و غیره خریدارى کرده و به حجاز مىآوردند و چنانکه در قرآن کریم نیز (1) بدان اشاره شده آنها دو مسافرت تجارتى در سال داشتند یکى در تابستان و یکى در زمستان، در تابستان که هوا گرم بود به سوى شام و در زمستان به یمن مىرفتند چنانکه قبلا نیز اشاره شد.
وضع آب و هوا و مساعد نبودن سرزمین حجاز براى کشت و زرع این مسافرتها را براى آنان به صورت اجبارى در آورده بود و آنان براى امرار معاش و ادامه زندگى ناچار به مسافرت و تجارت بودند. پس از جنگ بدر و شکست قریش، مسافرت به شام و حرکت دادن کاروان بدان سو با خطر برخورد با مسلمانان که در نواحى یثرب سکونت داشتند، مواجه شد بخصوص که قبایل اطراف نیز با پیغمبر اسلام پیمان بسته بودند و قریش نیز که ناچار به ادامه مسافرت به شام و تجارت بودند به پیشنهاد اسود بن مطلب راه کاروان را از ساحل دریا به راهى که به سوى عراق مىرفت تغییر دادند و دلیلى هم که اسود بن مطلب براى پیشنهاد خود آورد این بود که گفت: راه عراق کوهستانى است و بیابانهاى وسیعى دارد و مسلمانان بدان بیابانها وارد نخواهند شد.
بدین ترتیب کاروان قریش که ابو سفیان نیز در میان آنها بود با کالایى که قیمت آن بهصد هزار درهم مىرسید به سوى شام حرکت کرد، و خبر آن به گوش مسلمانان رسید و رسول خدا(ص)زید بن حارثه را با صد سوار مامور کرد سر راه آنها بروند و آنها نیز تا جایى به نام«قردة»پیش رفتند و در آنجا به کاروان مزبور برخوردند و بر آنها حمله برده و شتران و اموال ایشان را گرفته به مدینه آوردند و ابو سفیان و افراد دیگرى نیز که همراه کاروان بودند ناچار به فرار شده به مکه بازگشتند و بدین ترتیب بزرگترین غنیمت نصیب مسلمانان گردید.
این حادثه با توجه به شکست قبلى قریش در جنگ بدر و عزادار شدن آنها در مرگ کشتگان و بزرگان خویش، آنان را در انتقام گرفتن از مسلمانان و ایجاد امنیت در راه تجارتى خود مصممتر ساخت و مقدمات یک جنگ خونین دیگر و حمله به مدینه را فراهم نمود.
قریش تنها راه نجات خود را از این محاصره اقتصادى و جبران شکستهاى گذشته در آن دیدند که تمام قواى خود را در یک جا متمرکز ساخته و هر چه را در اختیار و امکان دارند به کار برده و ضربه محکمى به مسلمانان و پیروان پیغمبر اسلام بزنند.
حفصه دختر عمر بن خطاب بود که رسول خدا(ص)در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خویش در آورد و سبب آن نیز این شد که هفت ماه پیش از این ازدواج، حفصه شوهر خود خنیس بن حذافة را در مدینه از دست داد و خنیس از دنیا رفت، براى عمر که هنوز وضع مرتب و سر و سامانى در مدینه نداشت و از طرفى خود را از شخصیتهاى بزرگ قریش مىدانست نگهدارى بیوه خنیس کار دشوارى بود و از این رو به ابو بکر و عثمان که از مهاجرین بودند و وضع بهترى داشتند پیشنهاد کرد تا حفصه را به همسرى خویش در آورند ولى آن دو زیر بار نرفته و این پیشنهاد را نپذیرفتند، عمر که با رد این پیشنهاد از طرف ابو بکر و عثمان بیشتر ناراحت و آزرده خاطر شد به عنوان شکایت از آن دو و شاید به منظور عنوان کردن اصل ماجرا وپیشنهاد ضمنى ازدواج حفصه با رسول خدا، شرح حال خود و گرفتاریهایش را نزد پیغمبر اسلام مطرح کرد و رسول خدا(ص)که منظور او را به خوبى درک کرده بود - با اینکه قلبا علاقهاى به حفصه نداشت - تمایل خود را به ازدواج با حفصه اظهار کرد و بدین ترتیب عمر را خوشحال و خورسند از پیش خود بازگرداند و این ازدواج صورت گرفت و از همان آغاز معلوم بود که پیغمبر اسلام به خاطر دلجویى از عمر و تحکیم ارتباط با او و قوم و قبیلهاش این کار را انجام داد و گرنه خود عمر نیز مىدانست که پیغمبر علاقهاى به حفصه ندارد و در ماجرایى که منجر به طلاق او از طرف رسول خدا(ص)گردید و دوباره به خاطر عمر رجوع کرد عمر به دخترش حفصه گفت: دخترم!تو به عایشه نگاه نکن و رسول خدا(ص)را میازار که به خدا من مىدانم پیغمبر تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود رجوع نمىکرد. (1)
قبایل اطراف مدینه که هنوز مسلمان نشده بودند و منتظر بودند تا ضربهاى به مسلمانان بزنند پس از جنگ احد به فکر حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان افتاده و در صدد تهیه لشکر و آماده کردن ابزار جنگى افتادند.پیغمبر اسلام نیز که پس از تحمل سالها سختى و مرارت تازه توانسته بود بنیاد اسلام را پىریزى کند و اجتماعى از مسلمانان تشکیل دهد کاملا مراقب بود تا با دشمنان اسلام مقابله نماید و از به هم زدن اسلام و تشکیلات نوبنیاد آن به وسیله دشمنان جلوگیرى به عمل آورد و در همین احوال که حدود یکى دو ماه طول کشید به آن حضرت اطلاع رسید دو تن از بزرگان قبیله بنى اسد به نامهاى طلیحه و سلمه در صدد غارت مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور افراد تهیه مىکنند.
أبو سلمه ـ عمو زاده رسول خدا (ص) که برخى چون ابن هشام او را برادر رضاعى آن حضرت نیز دانستهاند ـ از مهاجرین مکه و مسلمانان صدر اسلام بود و در جنگ احد زخم گرانى برداشته بود و با معالجاتى که مىکرد تا حدودى التیام یافته بود، در این وقت که خبر قبیله بنى اسد به رسول خدا (ص) رسید حضرت او را مأمور کرد تا با یکصد و پنجاه سوار به منظور مقابله با آنها حرکت کند و بدو دستور داد شبها راه بروند و روزها مخفى شوند تا ناگهان بر سر دشمن بتازند.
ابو سلمه چنان کرد و سحرگاهى بود که به قبیله مزبور رسیده و در کنار آبى به نام «قطن» بر سر آنها تاختند، بنى أسد که از ماجرا مطلع شدند چون تاب مقاومت در خودندیدند فرار کردند.ابو سلمه دستور داد مسلمانان آنها را تعقیب کرده و غنیمت زیادى از آنان به دست آمد که خمس آن را جدا کرده و بقیه را تقسیم کردند و پیروز و فاتح به مدینه بازگشتند .و در این سریه یک تن از مسلمانان به نام مسعود بن عروه به قتل رسید و شهید شد و خود أبو سلمه نیز به واسطه همان زخمى که در جنگ احد برداشته بود و در این سفر سرباز کرد پس از مراجعت به مدینه از دنیا رفت و همسرش ام سلمه پس از چند ماه به عقد رسول خدا (ص) در آمد به شرحى که خواهد آمد.
و از حوادث سال سوم هجرى ولادت سبط اکبر رسول خدا(ص)حضرت امام حسن مجتبى است که به گفته مشهور در شب نیمه ماه مبارک رمضان در مدینه به دنیا آمد و خداى تعالى از دختر پیغمبر(ص)حضرت فاطمه زهرا(س)پسرى به على(ع)عنایت فرمود که نامش را حسن گذاردند و طبق روایت کلینى(ره)و مفید و دیگران چون روز هفتم ولادت این نوزاد گرامى رسید جبرئیل امین براى تهنیت و تبریک به رسول خدا نازل شد و دستور داد سر نوزاد را بتراشند و براى او گوسفندى عقیقه کنند.
حادثه رجیع و شهادت عدهاى از یاران پیامبر
سریه ابو سلمه و هزیمتبنى اسد از برابر مسلمانان عظمت تازهاى به اسلام و مسلمانان بخشید و شوکت آنها را که پس از جنگ احد متزلزل شده بود دوباره زنده و تجدید کرد، اما یکى دو حادثه شوم و غمانگیز که با حیله و مکر دشمنان اسلام صورت رفتخاطره جنگ احد و شکست آن روز را دوباره در خاطرهها زنده کرد و مسلمانان را بسیار غمگین و افسرده و در عوض دشمنان را دلیر و خورسند نمود که یکى از آنها حادثه رجیع بود و دیگرى واقعه بئر معونه است که در سال چهارم و چهار ماه پس از جنگ احد واقع شد.
در حادثه رجیع شش تن - و به قولى ده تن - شهید شدند، و در حادثه بئر معونة سى و هشت تن به شهادت رسیدند. این دو حادثه که هر دو در ماه صفر و به فاصله چهارده روز اتفاق افتاد به سختى مسلمانان را کوفته خاطر و غمگین ساخت، و زبان دشمنان و منافقین را نیز به ملامت و سرزنش آنان باز کرد، و به طور کلى ضربهاى براى پیشرفتسریع اسلام در شبه جزیره عربستان محسوب گردید.
اما انگیزه دشمنان براى ایجاد این دو حادثه و نقشه قتل مسلمانان چه بوده درست معلوم نیست، در برخى از تواریخ آمده که پس از جنگ احد گروهى از قبیله«عضل»و«قاره» (1) به همراه یکى از سران خود به نام سفیان بن خالد هذلى به مکه آمدند تا قریش را در پیروزى جنگ احد تبریک گویند و در یکى از محلههاى مکه شیون زنان راشنیدند و چون تحقیق کردند معلوم شد محله بنى عبد الدار است که براى چند تن از بزرگانشان چون طلحة بن ابى طلحه و دیگران که پرچمدار قریش بودند و در جنگ احد کشته شدند سوگوارى مىکنند، اینان براى تسلیتبه محله مزبور و خانه«سلافه»همسر طلحه رفتند و سلافه ضمن شرح ماجراى قتل شوهرش گفت: من قسم خوردهام که روغن به سر خود نمالم تا انتقام خون کشتگان خود را از قاتلین ایشان بگیرم و نذر کردهام که هر کس سر یکى از قاتلین آنها را بیاورد صد شتر به او بدهم، سفیان بن خالد که این سخن را شنید به طمع افتاد و با افراد دو قبیله مزبور نقشه قتل مردانى چون عاصم بن ثابت را که یکى از کشندگان ایشان بود طرح کردند.
داستان عبد الله بن انیس
و در نقل دیگرى است که به رسول خدا(ص)خبر رسید که خالد بن سفیان هذلى (2) مشغول تهیه افراد و تحریک قبایل است تا به جنگ مسلمانان بیاید. رسول خدا(ص)یکى از مسلمانان را به نام عبد الله بن انیس - که از انصار مدینه بود - براى تحقیق پیرامون این خبر فرستاد و عبد الله بن انیس خود را در جایى به خالد رسانید که چند زن همراه او بر هودجى سوار بودند و او مىگشت تا جاى امنى براى فرود آوردن زنان پیدا کند، عبد الله خود را بدو رسانیده و چون خالد پرسید: تو کیستى و براى چه اینجا آمدهاى؟گفت: مردى از اعراب هستم که چون شنیدهام براى جنگ با این مرد - یعنى محمد رسول خدا(ص) - لشکر تهیه مىکنى به نزد تو آمدهام. خالد گفت: آرى من در تهیه این کار هستم، عبد الله که این حرف را شنید به همراه او رفت و خود را آماده حمله و قتل او کرد و چون فرصتى به دست آورد به خالد حمله کرد و او را به قتل رسانده و سرش را بریده بسرعتخود را به مدینه رسانید.
قبیله«عضل»و«قاره»پس از این ماجرا نقشهاى کشیدند تا با مکر و حیله چند تن از مسلمانان را به تلافى خالد بکشند و به همین منظور گروهى از آنها به مدینه آمدند.
دنباله داستان رجیع
انگیزه این کار هر چه بود که مسلمانان مدینه روزى در اوایل ماه صفر سال چهارم هجرت مشاهده کردند گروهى از دو قبیله مزبور به مدینه آمده و خدمت پیشواى اسلام شرفیاب شده و عرض کردند: اى رسول خدا ما مسلمان شدهایم اینک چند تن از یاران خود را با ما بفرست تا قرآن و مسائل دین را به ما بیاموزند و در میان قبیله ما به تبلیغ و نشر اسلام همت گمارند.
پیغمبر خدا شش تن - و به قولى ده تن - از بزرگان اصحاب را به همراه آنان فرستاد و ریاست آنها را به مرثد بن ابى مرثد غنوى (3) واگذار کرد و در نقل دیگرى است که عاصم بن ثابت را امیر بر آنها کرد و از جمله افراد سرشناس و بزرگوارى که در این گروه شش نفرى - یا ده نفرى - بودند: عاصم بن ثابت - که شرح رشادت و فداکاریش در جنگ احد ذکر شد، خبیب بن عدى، زید بن دثنة، عبد الله بن طارق و خالد بن بکیر لیثى. که به جز مرثد و خالد آن چهار نفر دیگر از انصار مدینه بودند.
بالجمله اینان به همراه افراد مزبور از مدینه خارج شده و همچنان تا جایى به نام«رجیع»نزدیک آبى که متعلق به طایفه هذیل و میان عسفان و مکه بود بیامدند، در آنجا ناگهان متوجه همراهان خود شده و دانستند که این ماجرا نقشهاى بوده تا آنها را به دام طایفه هذیل بیندازند، زیرا ناگهان خود را در میان افرادى از قبیله مزبور به نام بنى لحیان که همگى مسلح و حدود صد نفر بودند مشاهده کردند که آنان با شمشیرهاى برهنه مسلمانان را محاصره کردند، مسلمانان که چنان دیدند - به گفته برخى خود را به کنار کوهى که در آن نزدیک بود رسانده و با اینکه مىدانستند نیروى جنگیدن با آنها را ندارند آماده جنگ و دفاع شدند.
افراد قبیله هذیل که چنان دیدند پیش آمده و گفتند: به خدا ما قصد کشتن شما را نداریم بلکه مىخواهیم شما را به نزد مردم مکه ببریم و از آنها چیزى دریافت کنیم و با شما عهد و پیمان مىبندیم که شما را نکشیم!مسلمانان نگاهى به هم کرده و چند تن آنان - مانند مرثد و عاصم و خالد - گفتند: ما هرگز از هیچ مشرکى عهد و پیمان نمىپذیریم و زیر بار عهد مشرکان نخواهیم رفت و از این رو شمشیر کشیده و به جنگ پرداختند تا به دست افراد مزبور به قتل رسیده و شهید شدند. (4) سه تن دیگر نیز - یعنى عبد الله، زید و خبیب - حاضر شدند تسلیم آنان شوند به این فکر که شاید بعدا به وسیلهاى خود را نجات دهند.
بنى لحیان آن سه نفر را برداشته به سوى مکه حرکت کردند و در نزدیکى«مر الظهران»عبد الله نیز دستخود را از بند رها کرده و شمشیرش را به دست گرفت تا به آنها حمله کند، بنى لحیان که چنان دیدند از دور او پراکنده شده فاصله گرفتند و از اطراف آن قدر سنگ بر او زدند که او را به قتل رسانده و همانجا دفن کردند و هم اکنون نیز قبرش در همانجاست.
اما زید و خبیب را به مکه آورده و هر دو را فروختند و بنا به گفته ابن هشام آن دو را با دو تن از افراد هذیل که در دست قریش اسیر بودند مبادله کردند و سپس خبیب را عقبة بن حارث خرید تا به انتقام خون پدرش حارث بن عامر که در جنگ بدر کشته شده بود به قتل رساند، و زید را صفوان بن امیة بن خلف خرید تا انتقام خون پدرش را - که او نیز در جنگ مزبور به قتل رسیده بود - با کشتن او بگیرد.
صفوان بن امیه زید را به دست غلامش نسطاس داد تا او را به«تنعیم» (5) - که خارج حرم بود - ببرد و در آنجا گردن بزند، نسطاس او را برداشته به تنعیم آورد تا دستور صفوان را اجرا کند، گروه زیادى نیز از مردمان قریش براى تماشاى ماجرا به تنعیمآمدند که از آن جمله ابو سفیان بود، هنگامى که خواستند او را بکشند ابو سفیان پیش آمده به زید گفت: تو را به خدا راستبگو!آیا میل داشتى که اکنون محمد به جاى تو بود و ما او را مىکشتیم و تو صحیح و سالم پیش زن و بچهات بودى؟
زید در پاسخ او گفت: اى ابو سفیان به خدا سوگند من راضى نیستم به پاى محمد - در هر جا که هست - خارى برود و من زنده و نزد زن و بچهام باشم!
ابو سفیان با تعجب رو به همراهان خود کرده گفت: راستى من کسى را ندیدم مانند محمد، که یارانش نسبتبه او این اندازه وفادار و علاقهمند باشند.
و بدین ترتیب زید بن دثنه را در راه عشق به دین و رهبر بزرگوار خویش شهید کرده خونش را بریختند.
و اما خبیب را عقبة بن حارث در خانه یکى از خویشان خود به نام«حجیر بن ابى اهاب»زندانى کرد تا در وقت مناسبى او را بکشند.
زنى به نام«ماویه»که کنیز حجیر بود و بعدها مسلمان شد نقل مىکند که من گاهى براى بردن غذا نزد خبیب در آن اتاق که زندانى بود مىرفتم و به خدا سوگند اسیرى را بخوبى او سراغ ندارم و سپس مىگوید: هنگامى که خواستند او را به قتل برسانند خبیب براى نظافتبدن خود و آماده شدن براى مرگ از من تیغى خواست تا موهاى بدنش را بتراشد، من تیغ را به وسیله پسر بچهاى از اهل همان خانه براى خبیب فرستادم و همین که آن پسرک به اتاق خبیب رفت ناگهان به فکر افتادم و با خود گفتم: نکند این مرد نقشهاى کشیده و مىخواهد بدین وسیله انتقام خود را پیش از مرگ از این خاندان بگیرد و هم اکنون با این تیغ پسرک را بکشد و به همین جهتسراسیمه و مضطرب خود را به اتاق رساندم و پسرک را دیدم که روى زانوى خبیب نشسته و تیغ هم در دست اوست!
خبیب که مرا به آن حال دید با آرامى گفت: ترسیدى من او را بکشم؟!نه!من این کار را نمىکنم و فریب و نیرنگ در کار ما نیست!
هنگامى که او را از شهر مکه بیرون آوردند تا در همان«تنعیم»به دار بزنند مردم مکه دوباره با خبر شده و براى تماشا آمدند، چون خواستند خبیب را به دار بزنند ازآنها مهلتخواست تا دو رکعت نماز بخواند و چون نمازش تمام شد رو به مردم کرده گفت: به خدا سوگند اگر بیم آن نبود که شما فکر کنید من با خواندن چند نماز دیگر مىخواهم مرگ خود را به تاخیر بیندازم بیش از این نماز مىخواندم.
و خبیب نخستین شهیدى است که خواندن دو رکعت نماز را در هنگام قتل مرسوم کرد و این سنت نیکو را براى هر اسیر مسلمانى که بخواهند او را به دار کشند یا به قتل رسانند به جاى نهاد.
چون خواستند او را به دار بیاویزند سر به سوى آسمان کرده گفت:
«بار خدایا!ما رسالت پیامبر تو را به مردم رساندیم، تو نیز رفتار و پاداش مردم را نسبتبه ما به اطلاع او برسان، خدایا تو مىدانى که در گوشه و کنار اینجا کسى نیست که سلام و درود مرا به پیغمبر تو برساند، پروردگارا تو خود این کار را انجام ده و سلام مرا به آن بزرگوار برسان!»آن گاه اشعارى سرود که از آن جمله است این چند بیت:
فلست ابالى حین اقتل مسلما
على اى جنب کان فى الله مصرعى
و ذلک فى ذات الاله و ان یشا
یبارک على اوصال شلو ممزع
و قد خیرونى الکفر و الموت دونه
و قد هملت عیناى من غیر مجزع
فلستبمبد للعدو تخشعا
و لا جزعا، انى الى الله مرجعى
[اکنون که این افتخار نصیب من شده که مسلمان و در حال تسلیم کشته شوم باکى ندارم به کدام پهلو در راه خدا بر زمین افتم، و اینها در راه خشنودى و رضاى حق و خواسته او، بر این گوشت و استخوانى که مىخواهند تکه تکه کنند مبارک و فرخنده است.
اینان براى آزاد ساختنم، مرا میان کفر(و آزادى، یا ایمان)و مرگ مخیر کردهاند ولى نمىدانند که مرگ در حال ایمان براى من گواراتر است و از این پیشنهاد بىاختیار اشکم سرازیر مىشود.
من چنان نیستم که در برابر دشمن بىتابى و فروتنى حاکى از ذلت و خوارى نشان دهم با اینکه به طور قطع مىدانم که بازگشتم به سوى خداى بزرگ است!]آن گاه به سوى مردم مکه - که جمعیت انبوهى را از مرد و زن و بزرگ و کوچک تشکیل مىدادند - رو کرده و آنها را با این چند جمله نفرین کرد:
«اللهم احصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم احدا»
[پروردگارا این مردم را به شماره درآور(یعنى نابودى خود را در ایشان فرود آر که عددشان اندک شده و به شماره در آیند)، و به صورت پراکنده نابودشان کن. و احدى از آنها را باقى مگذار. (6) ]
در این وقت عقبة بن حارث برخاست و نیزهاى بر پهلوى خبیب زد که از پشتش بیرون آمد و در برخى از تواریخ است که فرزندان مقتولین بدر را که چهل تن بودند آوردند و به دست هر یک نیزهاى دادند و هر یک از آن چهل نفر نیزهاى بر بدن خبیب زدند و او در تمام این احوال مىگفت:
«الحمد لله».
و بدین طریق زید و خبیب را در راه ایمان و عقیده با آن وضع فجیع به قتل رساندند و نام این دو شهید جانباز و دو سرباز فداکار را در صفحات تاریخ اسلام به عظمت و سربلندى ثبت کردند. جنازه خبیب را همچنان بالاى دار گذاردند و گروهى را به عنوان محافظت و پاسبانى بر آن گماشتند و رفتند.
رسول خدا(ص)که از ماجرا مطلع شد به روان پاکشان درود فرستاد و پاسخ سلامشان را به گرمى داد و به اصحاب خود فرمود: کیست که برود و جنازه خبیب را از دار پایین آورد؟زبیر و مقداد داوطلب شده به مکه آمدند و شبانه به پاى چوبه دار رفته مشاهده کردند که چهل نفر محافظ و پاسبان چوبه دار بودند همگى در حال مستى به خواب رفتهاند، آن دو پیش رفته و جنازه خبیب را که هنوز تر و تازه و معطر بود از چوبه دار پایین آورده و روى اسب خود بستند و به راه افتادند، محافظین بیدار شده و جریان را به اطلاع قریش رساندند قرشیان به تعقیب زبیر و مقداد حرکت کردند و چون به آنها رسیدند زبیر جسد خبیب را بر زمین افکند و زمین آن جنازه را بلعید و در خود فرو برد که دیگر اثرى از آن دیده نشد و او را«بلیع الارض»نامیدند، آن گاه زبیر پیش رفته و دستار از سر برداشت و گفت:
من زبیر بن عوام هستم و مادرم صفیه دختر عبد المطلب است، شما قرشیان تا چه حد بر ما جرئت پیدا کردهاید!اکنون این من و این رفیقم مقداد بن اسود است که اگر آمادهاید با شما جنگ مىکنیم و گرنه باز گردید، مشرکین که چنان دیدند آن دو را رها کرده به مکه بازگشتند. (7)
به فاصله پانزده روز حادثه جانگداز دیگرى نظیر حادثه رجیع اتفاق افتاد که چنانکه قبلا اشاره شد - در این حادثه سى و هشت نفر از مسلمانان جان خود را از دست داده و به خاک و خون افتادند، ابتداى ماجرا از اینجا شروع شد که ابو براء عامر بن مالک - یکى از بزرگان قبیله بنى عامر - به مدینه آمد و خدمت رسول خدا(ص)شرفیاب شده و هدایایى تقدیم آن حضرت کرد، پیغمبر اسلام فرمود: من هدیهمشرکى را نمىپذیرم و اگر مىخواهى هدیه تو را بپذیرم به دین اسلام در آى!
ابو براء اسلام را نپذیرفت اما اظهار دشمنى و مخالفتى هم با اسلام نکرد و در پاسخ آن حضرت عرض کرد: اگر گروهى از اصحاب و یاران خود را به سرزمین«نجد»و میان افراد ما بفرستى تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کنند امید آن هست که ایشان دعوت تو را بپذیرند و به دین اسلام در آیند.
رسول خدا(ص)که هنوز از غم و اندوه اصحاب رجیع بیرون نیامده بود به ابو براء فرمود: من از مردم نجد بر یاران خود بیمناکم!
ابو براء عرض کرد: من ایشان را در پناه خود قرار مىدهم.
رسول خدا(ص)چهل نفر از برگزیدگان اصحاب خود را به سرکردگى منذر بن عمرو به همراه ابو براء به سوى آنان گسیل داشت و در میان آنها افراد بزرگى از مسلمانان چون: حارث بن صمه، حرام بن ملحان، عروة بن اسماء، نافع بن بدیل، عامر بن فهیره و دیگران وجود داشتند.
اینان به همراهى ابو براء تا جایى به نام«بئر معونة»در نزدیکى قبیله بنى سلیم پیش رفتند و در آنجا فرود آمده گفتند: کیست که پیام پیغمبر اسلام و نامه آن حضرت را به مردم این ناحیه ابلاغ کرده و برساند؟
حرام بن ملحان گفت: من این ماموریت را انجام مىدهم، و به دنبال آن، نامه رسول خدا(ص)را برداشته به نزد عامر به طفیل - رئیس قبیله بنى سلیم - آمد و پیغام آن حضرت را ابلاغ کرد، اما عامر نامه پیغمبر را نگشود و اعتنایى نکرد، حرام بن ملحان که چنان دید از نزد او برخاسته به نزد مردم آن سرزمین آمد و فریاد زد: اى مردم!من فرستاده پیغمبر خدا هستم که به نزد شما آمدهام تا شما را به خداى یکتا و پیامبر او دعوت کنم تا به او ایمان آورید!
در همین حال مردى از میان خیمه بیرون آمد و با نیزهاى که در دست داشتبه پهلوى حرام بن ملحان زد که از سوى دیگر بیرون آمد، حرام فریاد زد:
- «الله اکبر، فزت و رب الکعبة»
[خدا بزرگتر(از توصیف)است و به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم. ]و به دنبال آن عامر بن طفیل به میان قبیله بنى عامر آمده و از آنها براى کشتن فرستادگان رسول خدا(ص)کمک خواست ولى آنان به احترام ابو براء و پناهى که به مسلمانان داده بود حاضر به همکارى و کمک او نشده گفتند: ما حاضر نیستیم پیمان ابو براء را زیر پا بگذاریم و حرمت او را بشکنیم.
عامر بن طفیل که چنان دید از قبایل دیگر بنى سلیم مانند«عصیه»و«رعل»و«ذکوان»استمداد کرد و آنها را با خود همدستساخته و به جنگ مسلمانان آمدند و آنها را محاصره نمودند. مسلمانان که چنان دیدند آماده جنگ شده و همگى به شهادت رسیدند جز یکى از آنها به نام کعب بن زید که زخم زیادى برداشته در میان کشتگان افتاد اما زنده بود و دشمنان به خیال اینکه کشته شده است او را به حال خودش گذارده و رفتند و او توانستخود را به مدینه برساند و بهبود یابد و تا جنگ خندق نیز زنده بود و در آن جنگ به شهادت رسید.
دو تن از این چهل نفر نیز به نام عمرو بن امیة و منذر بن محمد انصارى از رفقاى خود عقب مانده و دنبال آنها مىآمدند همین که نزدیک بئر معونة و مسکن قبیله بنى سلیم رسیدند از دور مشاهده کردند که در آسمان در آن حوالى پرندگانى گردش مىکنند، دیدن پرندگان آن دو را به این فکر انداخت که ممکن است اتفاق تازهاى افتاده باشد و چون نزدیک رفتند متوجه کشتار بىرحمانه بنى سلیم و شهادت رفقاى خود گشتند.
منذر بن محمد رو به عمرو بن امیه کرد و بدو گفت: اکنون چه باید کرد؟
عمرو گفت: عقیده من این است که هر چه زودتر خود را به رسول خدا(ص)برسانیم و ماجرا را به وى اطلاع دهیم. منذر گفت: اما من که دلم راضى نمىشود از مکانى که شخصى مانند منذر بن عمرو به قتل رسیده و شهید شده سالم بگذرم و به راه او نروم و مردم خبر کشته شدن او را از من بشنوند!این را گفت و شمشیر را در دست گرفت و به مردم بنى سلیم حملهور شد و به دست آنها کشته شد، عمرو بن امیه نیز به اسارت آنها در آمد و چون او را به نزد عامر بن طفیل بردند و دانست که وى از قبیله مضر مىباشد دستور داد او را آزاد کنند تا ضمنا نذرى را هم که مادرش کرده بود تابندهاى را آزاد کند ادا کرده باشد.
عمرو بن امیه به سوى مدینه حرکت کرد و تا جایى به نام«قرقرة الکدر»پیش رفت و در آنجا به دو نفر از طایفه بنى عامر برخورد، و چون طایفه مزبور نیز نسبتبه بنى سلیم مىرساندند، عمرو به فکر افتاد به ترتیبى آن دو را غافلگیر ساخته و به قتل برساند و بدان مقدار انتقام خود را از بنى سلیم که با آن بىرحمى رفقاى مسلمان او را کشته بودند بگیرد، ولى نمىدانست که این دو نفر از بنى عامر هستند، و بنى عامر نیز با پیغمبر اسلام همپیمان بودند.
عمرو بن امیه نقشه خود را عملى کرد و صبر کرد تا وقتى آن دو نفر به خواب رفتند برخاسته و هر دو را به قتل رسانید و سپس به مدینه آمده ماجرا را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید، پیغمبر از شنیدن ماجراى کشتگان مسلمانان بسیار افسرده و غمگین شد اما فرمود: آن دو نفر را نیز بیهوده به قتل رساندى و من باید طبق پیمانى که با بنى عامر دارم خونبهاى آن دو نفر را بپردازم، سپس درباره اصل این فاجعه فرمود: این کار را ابو براء کرد و من از آن بیمناک و خایف بودم.
ابو براء نیز از اینکه عامر بن طفیل عهد و امان او را شکسته بود بسختى غمگین شد و به گفته برخى از غصه هلاک گردید، و فرزند ابو براء که نامش ربیعه بود در صدد تلافى عمل عامر بر آمد و چون فرصتى به دست آورد با نیزه به سوى عامر بن طفیل که بر اسبى سوار بود حمله برد و زخمى بر او زده از اسب بر زمینش افکند و گریخت.
اما عامر از آن زخم جان سالم بدر برد و بعدها در اثر نفرین رسول خدا(ص)غدهاى چون غده شتران در گلو یا در زانو در آورد. و در خانه زنى از زنان«بنى سلول»جان بداد و سخن او که در وقت مرگ از روى تاسف و غربتخود مىگفت: «غدة کغدة البعیر و موت فى بیتسلولیه»در میان عرب ضرب المثل گردید. (1)
نى النضیر تیرهاى از یهود بودند که در جنوب شرقى مدینه سکونت داشتند و داراى قلعه و مزارع و نخلستانى در آن محل بودند،اینان با پیغمبر اسلام پیمان عدم تعرض و دوستى داشتند و متعهد شده بودند که بر ضد مسلمانان اقدامى نکنند و کسى را علیه ایشان تحریک ننمایند .دو حادثه شوم«رجیع و بئر معونه»سبب شد که دوباره زبان یهود به استهزاى مسلمانان باز شود و آنان را مورد شماتت قرار دهند و سخنان ناهنجارى درباره پیغمبر اسلام بر زبان آرند و سبب جرئت دشمنان و منافقین گردند.
پیغمبر اسلام دیگر بار متوجه این دشمنان داخلى گردید و در صدد برآمد تا از عقیده قلبى آنان نسبت به مسلمانان مطلع شده و پایدار نبودن ایشان را در پیمانى که بسته بودند آشکار سازد.
کشته شدن آن دو عامرى به دست عمرو بن امیهـچنانکه در داستان بئر معونه گذشتـسبب شد که پیغمبر اسلام در صدد تهیه دیه و خونبهاى آن دو نفر بر آید و آنان را به کسان مقتولان کهـهمپیمان با او بودندـبپردازد.
و چون قبیله بنى عامر همانگونه که با رسول خدا(ص)همپیمان بودند با یهود بنى النضیر نیز همپیمان بودند،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا از یهود مزبور کمک بگیرد و به همین منظور با ده نفر از یاران خود که از آن جمله على بن ابیطالب(ع)بود به سوى محله بنى النضیر حرکت کرد و چون بدانجا رسید و منظور خود را اظهار کرد آنان در ظاهر از پیشنهاد آن حضرت استقبال کرده و آمادگى خود را براى کمک و مساعدت در این باره اظهار داشتند و از آن حضرت دعوت کردند تا در محله آنان فرود آید،پیغمبر اسلام فرود آمده و به دیوار قلعه آنان تکیه داد و به انتظار کمک آنها در آنجا نشست،در این موقع چند تن از سرکردگان آنها به عنوان آوردن پول یا تهیه غذا به میان قلعه رفته و با هم گفتند:
ـشما هرگز براى کشتن این مرد چنین فرصتى مانند امروز به دست نخواهید آورد خوب است هم اکنون مردى بالاى دیوار برود و سنگى را از بالا بر سر او بیفکند و ما را از دست او راحت و آسوده سازد،همگى این رأى را پسندیده و با اینکه یکى از بزرگانشان به نام سلام بن مشکم با این کار مخالفت کرده گفت:شاید خداى محمد او را از این کار آگاه سازد،به سخن او گوش نداده و در صدد انجام این کار بر آمدند.
شخصى از ایشان به نام عمرو بن جحاش انجام این کار را به عهده گرفت و بىدرنگ خود را به بالاى دیوار رسانید تا توطئه آنها را اجرا کند.
ولى قبل از اینکه او کار خود را بکند خداى تعالى به وسیله وحى پیغمبر را از توطئه ایشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص)فورا از جاى خود برخاسته و مانند کسى که دنبال کارى مىرود بدون آنکه حتى یاران خود را خبر کند به سوى مدینه به راه افتاد.در برخى از نقلها هم آمده که رو به اصحاب خود کرده فرمود:شما در جاى خود باشید و خود تنها راه شهر را در پیش گرفت .
اصحاب که دیدند مراجعت پیغمبر به طول انجامید از جاى برخاسته به جستجو پرداختند و از کسى که از مدینه مىآمد سراغ آن حضرت را گرفتند و او گفت:من پیغمبر را در شهر مدینه دیدار کردم.
پیغمبر اسلام مطمئن بود که با رفتن او،یهود جرئت آنکه به اصحاب او گزندى برسانند ندارند و از عکس العمل و انتقام رهبر مسلمانان بسختى واهمه و بیم دارند.
به هر صورت،یاران رسول خدا(ص)که این حرف را شنیدند خود را به مدینه و نزد پیغمبر رساندند و چون علت آمدن او را پرسیدند حضرت توطئه آنها و وحى خداى تعالى را به ایشان اطلاع داد،و به دنبال آن یکى از مسلمانان به نام محمد بن مسلمه را مأمور کرده فرمود:به نزد یهود بنى النضیر برو و به آنها بگو:شما پیمان شکنى (1) کردید و از در مکر و حیله بر آمدید و نقشه قتل مرا طرح نمودید،اینک تا ده روز مهلت دارید که از این سرزمین بروید و از آن پس اگر در اینجا ماندید کشته خواهید شد.
محمد بن مسلمه پیغام رسول خدا(ص)را به آنها رسانید،یهود مزبور که تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمىدیدند آماده رفتن شدند ولى عبد الله بن ابىـسرکرده منافقین مدینهـبراى آنها پیغام فرستاد که از جاى خود حرکت نکنید و ما دو هزار نفر هستیم که آماده کمک به شما هستیم و هرگز شما را تسلیم محمد نخواهیم کرد و یهود بنى قریظه نیز به پشتیبانى شما برخاسته و شما را یارى مىکنند.یهودیان گول وعده او را خورده و ماندند،و به محکم کردن قلعههاى خویش پرداختند و چون مهلت به پایان رسید پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست على بن ابیطالب(ع)داد و با سربازان اسلام به سوى قلعههاى بنى النضیر حرکت کرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود.
محاصره آنان به طول انجامید که بعضى مدت محاصره را بیست و یک روز ذکر کردهاند،و به گفته برخى رسول خدا(ص)براى اینکه یهود مزبور از آن سرزمین دل برکنند و یا کمال خوارى و ذلت خود را به چشم ببینند دستور داد چند نخله خرما را از باغهاى آنها قطع کردند و همین هم شد و آنها تسلیم شده و حاضر به ترک خانه و دیار گشتند و از آن سرزمین رفتند،و مفسران نیز گفتهاند آیه«ما قطعتم من لینة او ترکتموها قائمة على اصولها فباذن الله ...» (2) نیز در همین باره نازل شده که چون یهود بنى النضیر آن حضرت را در این کار سرزنش کردند این آیه نازل شد،و در کتاب سیرة المصطفى آمده است که مجموع نخلههایى که مسلمانان قطع کرده و یا سوزاندند شش نخله بود (3) و در نقلى که فخر رازى در تفسیر همین آیه از ابن مسعود کرده وى گفته است:رسول خدا(ص)دستور داد چند نخله خرما را که سر راه جنگجویان و مزاحم آنان براى جنگ بود قطع کردند. (4) و به هر صورت یهودیان که دیدند از کمکهایى که عبد الله بن ابى وعده کرده بود خبرى نشد و یهود بنى قریظه هم براى نجات آنها اقدامى نکردند به ستوه آمده و تدریجا ترس و ناامیدى بر آنها مستولى شد و تسلیم شدند و از پیغمبر اسلام امان خواستند تا از مدینه کوچ کنند .
رسول خدا(ص)موافقت فرمود که هر سه نفر از آنها یک شتر با خود ببرند و هر چه مىخواهند از اثاثیه خود بر آن بار کنند و بقیه را به جاى بگذارند و بروند.
و بدین ترتیب یهود بنى النضیر از مدینه کوچ کرده جمعى از آنها در خیبر اقامت گرفتند و بیشترشان نیز به شام رفتند و با رفتن آنها غنیمت بسیارى براى مسلمانان به جاى ماند که رسول خدا(ص)با مشورت اصحاب آن را به مهاجرین مکه که تا آن روز به صورت میهمان در خانه انصار زندگى مىکردند اختصاص داد و میان آنها تقسیم کرد و از آن پس مهاجرین مکه نیز مانند مردم دیگر مدینه صاحب خانه و زندگى مستقل و جداگانهاى شدند،و از کمک انصار بىنیاز گشتند.تنها دو نفر از انصار بودند که به خاطر حاجتى که داشتند آن حضرت سهمى نیز به هر کدام از آن دو داد که یکى ابو دجانه انصارى و دیگر سهل بن حنیف بود.
و بر طبق نقل کازرونىـبغیر از خانه و اثاث و زمین و باغهاـ50 زره و 50 کله خود،و 340 شمشیر از ایشان به جاى ماند که میان مسلمانان تقسیم شد.
و دو نفر از یهود مزبور نیز به نام یامین بن عمرو و ابو سعد بن وهب مسلمان شدند و در مدینه ماندند.
شیخ مفید(ره)و نیز ابن شهراشوب در کتابهاى خود داستانى از شجاعت و فداکارى على بن ابیطالب (ع)در ایام محاصره بنى النضیر نقل کردهاند که ذیلا از نظرشما مىگذرد:
گویند:هنگامى که رسول خدا(ص)براى محاصره یهود بنى النضیر آمد دستور داد خیمهاش را در آخرین نقطه از زمینهاى گودى که در آنجا بودـو به زمین بنى حطمة معروف بودـبزنند،همین که شب شد مردى از بنى النضیر تیرى به سوى خیمه آن حضرت انداخت و آن تیر به خیمه اصابت کرد،پیغمبر(ص)دستور داد خیمهاش را از آنجا بکنند و در دامنه کوه نصب کنند و مهاجر و انصار اطراف آن،خیمههاى خود را برپا کردند،چون تاریکى شب همه جا را فرا گرفت ناگاه متوجه شدند که على بن ابیطالب در میان آنها نیست،به نزد رسول خدا(ص)آمده و معروض داشتند :على بن ابیطالب گم شده و در میان ما نیست؟
فرمود:فکر مىکنم به دنبال اصلاح کار شما رفته باشد،طولى نکشید که على(ع)در حالى که سر بریده همان مرد یهودى را که تیر به سوى خیمه رسول خدا(ص)انداخته بود در دست داشت بیامد و آن سر را نزد آن حضرت گذاشت پیغمبر(ص)فرمود:یا على چه کردى؟
عرض کرد:من دیدم این خبیث مرد بىباک و دلاورى است،پس در کمین او نشستم و با خود گفتم :چه چیز در این تاریکى شب او را چنین بىباک کرده جز اینکه مىخواهد از این تاریکى استفاده کرده دستبرد و شبیخونى بزند،ناگاه او را دیدم که شمشیر در دست دارد و با سه تن از یهود مىآید،من که چنان دیدم برخاسته و بدو حمله کرده و او را کشتم و آن سه نفر که همراهش بودند گریختند و هنوز چندان دور نشدهاند و اگر چند نفر همراه من بیایند امید آن هست که بدانها دست یابیم.
رسول خدا(ص)ده نفر را که از آن جمله ابو دجانه و سهل بن حنیف بود همراه على(ع)روانه کرد و آنان بسرعت آمده پیش از آنکه یهودیان به قلعههاى خود برسند بدانها رسیدند و آنها را به قتل رسانده و سرهاى ایشان را به دستور پیغمبر(ص)در چاههاى بنى حطمه افکندند و همین جریان رعب و وحشتى در دل بنى النضیر افکند و سبب تسلیم و کوچ کردن آنان از مدینه گردید.