یک سئوال


اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم ذکری از آنها شده یا نه؟


که ما در پاسخ این سئوال می‏گوئیم:اولا اگر حدیث وروایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای اثابت‏شد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبرتر از آن حدیث‏و روایت می‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغرای قضیه‏»است،ولی پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگی محمل دیگری نمی‏تواند داشته باشد،وگرنه کدام‏تاریخ و روایتی معتبرتر از آن تاریخ و روایتی است که از منبع‏وحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثی‏محکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمه‏معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!


مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم‏آنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنهااست؟


و ثانیا-می‏گوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخورده‏ای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این‏روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟


جائی که مقدس‏ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمه‏نسخه‏های متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده‏اند،دیگر چگونه کتابهای‏تاریخی معدودی که در زوایای کتابخانه‏ها با نسخه‏های خطی‏منحصر به فرد یا نگشت‏شماری وجود داشته می‏تواند مورد اعتمادباشد؟


و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد که‏اوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه‏وقایعی که در آن زمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش‏شده؟و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق می‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام این‏وسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره‏هاو...چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی می‏توان کرد؟... مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاری‏می‏توانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟آن هم خبری که‏بصورت معجزه آسمانی برای شکست‏یک قدرت طاغوتی و یک‏دربار سلطنتی بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتی امثال‏«شق‏القمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان می‏باشد و بگفته‏دکتر سعید بوطی-نویسنده مصری-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهای‏گذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهای‏جادوئی ساحران و زنده شدن مردگان بدعای حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایات‏دیگر آمده و ذکری از آنها دیده می‏شود؟!...


و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهای زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام می‏کرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله می‏خواسته‏اند آنها را افرادی‏ماجراجو و بی شخصیت و افسادگر معرفی کنند،و هرگز اجازه‏نمی‏دادند آنها را بعنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه رادارند معرفی کنند،و بهمین دلیل معجزاتی را که بوسیله ایشان‏انجام می‏شده انکار کرده و یا توجیه می‏نمودند،و اگر کتابهای‏آسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات بجای نمانده‏و بدست ما نرسیده بود...


نظریه ساختگی بودن نذر عبد المطلب

در تمامی تواریخ اسلامی و کتب مربوطه سنی و شیعی نوشته‏اند که عبدالمطلب نذر کرده بود که اگر خداوند ده پسر به او داد، یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند و چون دارای ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جای عبدالله قربانی کرد!

در بعضی از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشته‏اند که این رای زنی جادوگر بود که گفت: او را با قربانی کردن شتران معاوظه کنید. در صورتی که این موضوع افسانه است و اصلی ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب کاملا به دور است.

ثقة الاسلام کلینی در «کافی‏» روایاتینقل کرده کهدلالت‏بر عظمت و جلالت و کمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) می‏فرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیمای پیغمبران وارد صحرای محشر می‏شود» که می‏رساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصی که در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور می‏گردد.

دلیل بر مجعول بودن این داستان اموری است که ذیلا به آن اشاره می‏کنیم:

۱- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشی بهترین گواه بر کمال عقل و درایت عبدالمطلب است که می‏رساند چنین کار و نذر مضحکی از وی بعید بوده است.

۲- یعقوبی مورخ مشهور می‏نویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیت‏سنت‏هائی داشت که در اسلام نیز تثبیت‏شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذی‏القعده، ذی‏الحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمی‏کند.

۳- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار می‏کرد که فرزند عبدالمطلب است و می‏فرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم‏» (2)

۴- چطور ممکن است مردی با این بزرگواری نذر به چیزی کند که در اکثر شرایع آسمانی نهی شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار می‏رفته است؟

۵- نذر کردن و کشتن فرزندان به عنوان نذر برای معبود از سنن بت‏پرستان و ستاره‏پرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیاری از مشرکین خوش داشتند که اولاد خود را بکشند. (3)

این غیر از زنده بگور کردن دختران بوده که قبیله بنی تمیم معمول می‏داشتند. زیرا که «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از کشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگی است، بلکه این قتلها اولاد که مشرکین معمول می‏داشتند برای تقرب به خدا بوده است.

۶- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار کند، می‏گوئیم این درست نیست، چون در انی روایات صریحا می‏گوید عبدالمطلب نذر کرده بود، مضافا به این که اگر مامور بود می‏باید آن را عملی سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این کارم؟

۷- در سلسله راویان این داستان ساختگی و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین‏» افرادی ضعیف و مجهول و مهمل که بعضی هم شیعه امامیه نبوده‏اند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایت‏شده و از آنها به شیعه سرایت کرده است.

8- علامه مجلسی می‏گوید: شیعه اعتقاد دارد که پدران پیغمبر تا آدم، خداپرست‏بودند،و ازفخررازی نقل می‏کند که گفته است: «شیعه عقیده دارد که هیچ یک از پدران پیغمبر کافر نبوده‏اند» (4)

بنابر آنچه ذکر شد ماجرای نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده که خواسته‏اند علی رغم شیعه امامیه، عبدالمطلب را مانند دیگر مشرکان قلمداد کنند، و کسانی امثال زمخشری و فخر رازی و نیشابوری ازقدمایعلمای عامه و بعضی از متاخرین آنها همچون مراغی و سید قطب و بسیاری دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگی را در تفسیر آیه; «کذلک لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم‏» نقل کرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته‏اند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرک دانستن پدران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تثبیت کنند و عقیده پاک شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند.

شاید هم رد زمان بنی امیه برای بکه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین علی (علیه السلام) این افسانه را رایج‏ساخته‏اند، همان طور که فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعی کرده‏اند او را مشرک قلمداد کنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین علی (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحی که در بخش «وفات ابوطالب‏» خواهیم گفت.

ماجرای داستان ساختگی نذر عبدالمطلب مانند برخی دیگر از مباحث این کتاب، بحمدالله برای نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام‏» شده است، تا در آینده رهگشای کسانی باشد که می‏خواهند در اسلام کار کنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسی نمایند، و مانند بعضی‏ها بدون تحقیق کافی آنرا تکرار نکنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضی صاحبه‏» نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!

نذر و قربانی اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیاری از مشرکین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاکی زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست.

داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حکمیت زنی جادوگر و کاهن از قبیله «بنی سعد» که عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد برای کسب تکلیف نزد وی رفته بود، آمد، و بعضی از آن هم به کتب شیعه رخنه کرده است، ولی ما همه را دیده‏ایم، و به طور قطع می‏گوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت.

علامه مجلسی در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل کرده که افسانه بودن همه آنها در یک نتیجه‏گیری، به خوبی آشکار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام‏» به روشنی دریافته‏ایم که یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنی امیه و مخالفان حکومت الهی علی (علیه السلام)، این افسانه را ساخته‏اند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را برای حکمت افراد معمولی هموار سازند، برای بنی هاشم باقی نماند. (5)

پی‏نوشتها:

1- (تاریخ یعقوبی ج 2 ص 6)

2- (انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب)

3- (کذلک زین لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم - سوره نعام آیه 137چ)

4- (نگاه کنید به پاورقی فاضل محترم آقای علی اکبر غفاری بر، ج 3 کتاب «من لا یحضره الفقیه‏» شیخ صدوق چاپ مکتبه صدوق ص 89)

5- (نویسنده این سطور چند سال پیش، روزی ضمن گفتگو با دوستش  اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیاری از اشتباهات قدما پی برده‏ام که در مجلدات «مفاخر اسلام‏» و «تاریخ اسلام‏» و سایر آثارم برخی از آنها را یادآور شده‏ام.

ایشان هم گفتند من نیز در بسیاری از موارد که کتب حدیث از قبیل کافی، معانی الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسی می‏نمودم، به مطالبی برخورد کرده‏ام که هیچکس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر کذائی عبدالمطلب است که در پاورق حدیثی که شیخ صدوق در «باب قرعه‏» کتاب «من لا یحضره الفقیه‏» نقل کرده، ساختگی بودن آنرا شرح داده‏ام.

چند سال بعد که خواستم «تاریخ اسلام‏» را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان که در گوشه‏ای از پاورقی من لایحضر بود، و کسی توجه نداشت، و در جائی دیگر بازگو نکرده بودند، برای ادای حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضی از افراد بی‏مروت) طی 8 مطلب که مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگی نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام‏» کردم، و توضیح هود را بر آن افزودم.

پس از انتشار این کتاب، در گوشه و کنار، بعضی آنرا بدون ذکر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طی سخنزانیها و نوشته‏ها بعنوان اظهارنظر شخصی مطرح ساختند که آری عبدالمطلب چنین نذری نکرده، ولی بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضی دیگر آنراتخطئه کرده و نتیجه گرفته‏اند که خیر عبدالمطلب چنین نذری کرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینکه نام پسرش عبدالعزی بوده و بعدها با ایمان و خدا پرست‏شده است، و به دلیل چند روایت و اشعار که در کتابها آمده است.

در صورتی که عبدالعزی به نقل حدیثی نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذاری گردیده و چه بسا که ازخود ابولهب ناشی شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامی در زمان جاهلیت‏سابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامی خلفا که بعضی از ائمه روز اولاد خود می‏نهادند!

همانطور که در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.

در «زیارت وارث‏» خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام می‏خوانیم که: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها» که می‏رساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و علی علیهما السلام هیچگونه آلودگی به شرک و اوهام و خرافات و پلیدیهای زمان جاهلیت را نداشته‏اند، و نور حقیقت آنها در صلبهای شامخ پدران و رحمهای پاک ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است.

و از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم روایت‏شده است که فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنی: من درتمام نسلها موحد و پاکسرشت‏بوده‏ام.

جا دارد که فضلای محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنی و شیعه تحقیق و بررسی نموده و آنرا به صورت کتابی در آورند.

آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور که آقای غفاری اشاره کرده است، بی‏اصل و ساختگی و دون شان شخصیتی همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.)


ازدواج عبدالله با آمنه

در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بن‏عبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهره‏بود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .

و یکی از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادی دانسته و در صحت آن تردید کرده است، ولی بگفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجات‏عبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب‏می‏خواست‏با اینکار زودتر ناراحتی خود و عبد الله را جبران کرده‏باشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم بنظرمی‏رسد.

100 و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوی نقل شده،ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سال‏پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث‏پیش نمی‏آید.


یک داستان جنجالی

در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده که‏برخی از نویسندگان حرفه‏ای هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژه‏ای بدست‏برخی دشمنان‏مغرض اسلام داده و از اینرو برخی از سیره نویسان در اصل آن‏تردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.

و البته این داستان بگونه‏ای که در سیره ابن هشام نقل شده‏مخدوش و مورد تردید است،ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهی برای رد آن دیده نمی‏شود.

آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است که‏گوید:

«هنگامی که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز می‏گشت،عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بن‏عبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه‏بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامی که نظرش به صورت‏عبد الله افتاد بدو گفت:ای عبد الله کجا می‏روی؟پاسخ داد:




 

بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شتری که‏برای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزی!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمی‏توانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه که‏ذکر شد نقل کرده و سپس می‏نویسد:


 

«گفته‏اند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به‏رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان‏زن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمی‏کنی؟آن زن پاسخ داد:برای آنکه آن نوری که‏دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازی‏نیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیت‏در آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبری خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه بهمین داستان از زن‏دیگری که نزد آمنه بوده نقل می‏کند که آن زن نیز قبل از ازدواج‏عبد الله با آمنه از وی خواست‏با وی در آمیزد ولی عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن‏برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آنزن نپذیرفت و گفت:


 

دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست... (5)


 

البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جای تردید نیست-مناسب نیست، بلکه‏با شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی وعفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمی‏توانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلی و نقلی آنرا مردود می‏دانیم،اگر چه‏دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!


 

اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران‏کرده‏اند (6) داستان اینگونه است:


 

«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیک‏من الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:


 

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه


 

و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملت‏بالنبی صلی الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم‏یر بها حرصا علی ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:


 

هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟


 

قالت:


 

قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!


 

ثم قالت:ای شی‏ء صنعت‏بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبت‏عندها،فقالت:


 

لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدری‏ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابی‏الله الا ان یضعه حیث‏یحب،ثم قالت:


 

بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی


 

و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمه‏اش چنین است که گفته‏اند:در مکه زنی‏بود به نام: «فاطمه دختر مرة‏»،که کتابها خوانده و از اوضاع‏گذشته و آینده اطلاعاتی بدست آورده بود،آن زن روزی عبد الله‏را دیدار کرده بدو گفت:توئی آن پسری که پدرت صد شتر برای‏تو فدا کرد؟


 

عبد الله گفت:آری.


 

فاطمه گفت:حاضری یکبار با من هم بستر شوی و صد شتربگیری؟


 

عبد الله نگاهی بدو کرده گفت:


 

اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای من‏آسان‏تر از اینکار است،و اگر از طریق حلال می‏خواهی که‏چنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین درخواستی‏را می‏کنی؟


 

عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را به‏ازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و ازروی آزمایش بدو گفت:آیا حاضری اکنون به ازدواج من درآئی‏و آنچه را گفتی بدهی؟


 

فاطمه نگاهی بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نوری که در صورت داشتی رفته،سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟


 

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جای دیگری بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفته‏اند:هنگامی که عبد الله بدو برخوردسفیدی خیره کننده‏ای میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدی‏پیشانی اسب....


 

و همانگونه که مشاهده می‏کنید تفاوت میان این دو نقل‏بسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است‏منافاتی هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و برای ما نیز نقل‏مزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم.



اجداد پیامبر همگی موحد بودند


 

ملا محمد باقر مجلسی(ره)در بحار الانوار فرموده:


 

«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کل‏اجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلام‏لتقیة او لمصلحة دینیة‏» (1)


 

یعنی-شیعه امامیه متفقا گفته‏اند که پدر و مادر رسولخدا و همه‏اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان(و معتقدبخدای یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین‏»بوده‏اند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بوده‏اند،و شاید برخی از ایشان‏بخاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهارنکرده‏اند.


 

و شیخ طبرسی(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:


 

«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی-صلی الله علیه و آله-الی آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة علی ذلک...» (2)


 

یعنی-اصحاب ما-علماء شیعه-گفته‏اند که‏«آزر»جدمادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آنحضرت بوده چون این‏مطلب نزد آنها ثابت‏شده که پدران رسول خدا-صلی الله‏علیه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده‏اند،و طائفه شیعه بر اینمطلب‏اجماع دارند...


 

و چنانچه مشاهده می‏کنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعه‏ادعای اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خودگوید:


 

«...و قالت الشیعه:ان احدا من آباء الرسول-صلی الله علیه و آله‏و اجداده ما کان کافرا...» (3)


 

یعنی-شیعه گفته‏اند که احدی از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبوده‏اند...


 

و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنین‏استفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعه‏بوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم.


 

و اما دانشمندان اهل سنت


 

ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادی‏است،و جمعی از آنها مانند سیوطی و برخی دیگر همانند شیعه‏عقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگی‏موحد بوده‏اند،و بخصوص سیوطی در اینباره بطور تفصیل سخن‏گفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعی‏نیز آنها را و حتی عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرک‏دانسته‏اند (5)


 

برخی از دلیلهای نقلی بر این مطلب


 

و گاهی دیده می‏شود که برای اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خدای تعالی فرموده:


 

«و توکل علی العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فی‏الساجدین...» (6)


 

و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز می‏ایستی می‏بیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پاره‏ای روایات و استدلال برخی ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان‏»دوران‏تحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است،و از این‏آیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بوده‏اند.


 

و روایتی هم در اینباره از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقل‏شده که فرمود:


 

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات‏» (7)


 

یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک به‏رحمهای زنان پاک...


 

و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی(ره)پس ازعبارتی که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص)


 

فرمود:


 

«...لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحام‏المطهرات،حتی اخرجنی فی عالمکم هذا،لم یدنسنی بدنس‏الجاهلیة‏».


 

یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و به‏چرکیهای جاهلیت آلوده‏ام نکرد.


 

و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوه‏رسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:


 

«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحام‏المطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات‏ثیابها»


 

ولی باید گفت:اثبات این مطلب از روی این تفسیرو روایت کار دشواری است زیرا این اثبات،فرع بر صحت‏روایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابل‏خدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیزممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیح‏و شبهه‏ناک و سفاح زمان جاهلیت‏باشد،و از تعبیر«دنس‏جاهلیت‏»نیز ظاهرا همین معنی استفاده می‏شود (8) ،و بنابر این‏مهم برای ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقی است که در گفتارعلمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.


 

پاره‏ای اشکالات بر این مطلب


 

یکی از اشکالهائی که بر اینمطلب شده این اشکال است که‏چگونه مردان موحدی مانند عبد المطلب و قصی بن کلاب نام‏فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزی گذارده‏اند... (9)


 

و چنانچه میدانیم‏«مناف‏»و«عزی‏»نام دو بت‏بوده است؟


 

ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکه‏هم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگ‏قبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چندان‏دخالتی نداشته‏اند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزندنامی انتخاب کرده‏اند ولی همان فرزند در میان مردم به نام‏دیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش‏«شیبة الحمد»بود (10) ولی چون در وقت ورود به مکه پشت‏سر عمویش‏مطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است که‏او را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است-بشرحی که‏در زندگانی رسولخدا(ص)نوشته‏ایم- (11)


 

و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او«مغیرة‏»بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف‏»گذارده‏اند.


 

و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه‏سفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمه‏بزرگوار و رهبران الهی شده است می‏بینیم هنوز در مسئله‏نام گذاری دقت نمی‏شود،و روی چشم و هم چشمی و رسوم‏و سنتهای محلی،و به تعبیر ساده نامهای‏«من درآوری‏»نامهای‏بی معنی و غلطی مثل‏«شمس علی‏»و«چراغعلی‏»و«زلفعلی‏»و امثال آنها روی فرزندان خود می‏گذارند که بدون توجه به‏معنی آنها این نامها را روی بچه‏ها نهاده‏اند...


 

اشکالی دیگر


 

باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقت‏خودو شما را روی جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگری‏است که لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن این‏اشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاق‏است.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکی از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنی‏مرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.


 

بحث در باره‏«آزر»و ارتباط او با ابراهیم خلیل‏علیه السلام


 

این اشکال را با توضیح بیشتری اینگونه طرح کرده‏اند که‏در قرآن کریم در چند جا نام‏«آزر»بت پرست و طرفدار ت‏بعنوان‏پدر ابراهیم،و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخص‏بت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزه‏اش با این‏مرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:


 

«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فی‏ضلال مبین‏» (12)


 

«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیه‏یا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (13)


 

«و اتل علیهم نبا ابراهیم،اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاکفین...» (14)


 

و آیات دیگری نظیر آیات فوق (15) که پدر ابراهیم علیه السلام‏را-که در یکجا یعنی در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کرده‏است-بعنوان مردی بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکه‏در سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده که‏با او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنش‏و تهدید کرده و میگوید:


 

«...قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم.لئن لم تنته‏لارجمنک و اهجرنی ملیا» (16) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستی‏بوده چگونه پاسخ میدهید؟


 

جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکه‏زبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ‏«اب‏»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود،به‏سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس که‏نوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاق‏می‏شود،چنانچه از آنطرف لفظ‏«ابن‏»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبی گفته می‏شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس که‏بنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد.


 

در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقت‏مرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:


 

پس از من چه چیز را می‏پرستید؟


 

«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (17)


 

گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق‏را می‏پرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.


 

و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریه‏و پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرت‏از طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:


 

«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس‏» (18)


 

و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافی نیست در اینکه نام‏پدر ابراهیم‏«تارخ‏»به خاء معجمة،و یا«تارح‏»به حاء مهملة‏بوده است (19) ،چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ‏»ذکر کرده (20) و از اثبات الوصیة مسعودی نقل شده که‏گفته است:


 

آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیم‏نامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم،وی از دنیا رفت و ابراهیم تحت‏سرپرستی‏«آزر»جد مادری خود قرار گرفت (21) .


 

و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی ازروی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده است‏که طبق آیات قرآن کریم‏«آزر»پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدرصلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به‏«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است که‏فرموده:


 

دقت و تدبر در آیات کریمه‏ای که در باره حضرت ابراهیم‏علیه السلام و داستانهای آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلب‏راهنمائی می‏کند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرومیشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیروی‏کند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دوری از وی را داده است. (22)


 

ابراهیم علیه السلام که چنان می‏بیند به او درود فرستاده‏و وعده آمرزشخواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دوری می‏گزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:


 

...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکون‏بدعاء ربی شقیا (23)


 

و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است‏بر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خدای تعالی در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعای بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:


 

«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»


 

و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...


 

و از لفظ‏«کان‏»که در این آیه است معلوم می‏شود که این‏دعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از وی‏انجام گرفته،و این هم بخاطر وفای به وعده‏ای بوده که داده بود،چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:


 

ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولی‏قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کان‏استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین له‏انه عدو لله تبرا منه... (24)


 

که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمی‏توانندبرای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...


 

و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش بخاطر وعده‏ای بود که بدو داده‏بود،و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از اوبیزاری جست...


 

و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...


 

و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام به‏سرزمین مقدس بوده،و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلام‏را بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده که‏گوید:


 

فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین،رب هب لی من الصالحین (25)


 

که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعای‏آنحضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...


 

و سپس در جای دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمین‏مقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاق‏و یعقوب نقل فرموده و گوید:


 

...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الی‏الارض التی بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوب‏نافلة و کلا جعلنا صالحین (26) و در جای دیگر گوید:


 

فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوب‏و کلا جعلنا نبیا (27)


 

و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح‏و سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعای‏آنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل می‏کند:


 

و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا که گوید: الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل‏و اسحاق... -و در پایان همین آیات بالاخره فرماید: ربنا اغفر لی‏و لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (29)


 

که در اینجا می‏بینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش‏«آزر»باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به‏«والدی‏»شده است‏برای روز جزا طلب آمرزش و استغفار می‏کند،و ازرویهمرفته همه آیاتی که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنی‏که در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگری غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به‏«والد»است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود،بر خلاف‏«اب‏»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...


 

و این بود خلاصه‏ای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی درکتاب شریف المیزان (30) که چون برای بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ‏«اب‏»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ‏«اب‏» و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه که‏گفته شد اطلاق می‏گردد،ولی لفظ‏«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده‏»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبی اطلاق میگردد،چنانچه‏«ولد»بر فرزند صلبی، و«والده‏»بر مادر حقیقی اطلاق میگردد.


 

به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است،اگر چه برخی معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه می‏کرد و روی مصالحی در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت می‏نمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)


 

گوید:


 

«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم‏بشان النبی-صلی الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عن‏الجهال و اهل الکفر و الضلال‏» (31)


 

عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش ازدیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان‏بودند که معرفت‏خود را نسبت‏به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان می‏کردند.


 

و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که می‏فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه‏جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتی‏را پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزی راپرستش می‏کردند؟فرمود:


 

«کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلام‏متمسکین به‏».


 

آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوی خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک می‏جستند (32) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:


 

-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفی بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...


 

او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائی‏شناخت،و وفای بنذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن‏امضاء کرد...


 

و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید:


 

-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی‏یعنی چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم می‏گفتند.


 

و در پایان،داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش وبدنبال آن دعای عبد المطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیان‏داشته که گوید:


 

بشیبة الحمد اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر


 

و ثقة الاسلام کلینی(ره)در اصول کافی بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:


 

«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک‏» (33)


 

-عبد المطلب در روز قیامت‏بصورت یک امت تنها (34) محشور می‏شود درحالی که سیمای پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.


 

و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن‏عمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافی اینگونه‏است:


 

«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (35)


 

-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگی پادشاهان وسیمای پیمبران را داراست...


 

و از فخر رازی در کتاب‏«اسرار التنزیل‏»و شهرستانی در کتاب‏«الملل و النحل‏»نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبد المطلب‏سخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:عبد المطلب‏به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد که‏حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او می‏کند مانند اینکه دروصایای خود می‏گفت:هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکه‏هنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفت‏بی آنکه کیفر ببیند،و چون‏به عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:


 

«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانه‏و یعاقب فیها المسی‏ء باساءته‏»-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداش‏نیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.


 

و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:


 

«ان لهذا البیت ربا یحفظه‏».


 

براستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد... (36)


 

و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)


 

روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده که‏بدو فرمود:


 

ای علی براستی که عبد المطلب پنج‏سنت را در جاهلیت‏مقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود.


 

آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:


 

1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم‏3-سقایت‏حاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت‏شوط.


 

و سپس فرمود:


 

«یا علی ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب،و یقول:انا علی دین ابراهیم‏» (37)


 

ای علی،براستی که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمان‏جاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمی‏زد و قسمت‏نمی‏کرد،و بتها را پرستش نمی‏کرد،و از آنچه برای بتان می‏کشتند(طبق‏رسوم مردم جاهلیت) نمی‏خورد،و می‏گفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.


 

پی‏نوشتها:


 

1-بحار الانوار ج 15 ص 117.


 

2-مجمع البیان ج 4 ص 322.


 

3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.


 

4-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود.


 

5-به تفسیر فخر رازی مراجعه شود.


 

6-سوره شعراء 217-219.


 

7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقی)


 

8-چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوة بیهقی نقل شده(پاورقی ج 15 بحار الانوار ص (119)اینگونه است که فرمود: «ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنی‏شی‏ء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیت‏الی ابی و امی...»


 

که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.


 

9-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزی بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتی‏عبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:


 

اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد


 

10-معنای‏«شیبة الحمد»را ما در زندگانی رسولخدا ص 13-در پاورقی-نقل کرده‏ایم.


 

11-زندگانی رسول خدا صفحة 14.


 

12-سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفته‏ای،براستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می‏بینیم.


 

13-سوره مریم آیه 41-42،یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود،آنگاه که بپدرش گفت چرا می‏پرستی چیزی را که نمی‏شنود و نمی‏بیند و بی‏نیاز نمی‏کندتو را چیزی.


 

14-سوره شعراء آیه 69-71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که بپدرش و قوم اوگفت چه می‏پرستید؟گفتند: بتها را می‏پرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.


 

15-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.


 

16-سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟اگر دست‏برنداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن.


 

17-سوره بقره آیه 133


 

18-سوره انعام آیه 83-84.یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس.


 

19-بحار الانوار ج 12 ص 48.


 

20-المیزان ج 7 ص 168.


 

21-پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49.


 

22-آیات سوره مریم(45-49)


 

23- سوره مریم آیه 2448-سوره توبه آیه 114.


 

25-سوره صافات آیه 100


 

26-سوره انبیاء آیه 72.


 

27-سوره مریم آیه 49.


 

28-سوره بقره آیه 126.


 

29-سوره ابراهیم آیات 31-41.


 

30-المیزان ج 7 ص 168-171.


 

31-اکمال الدین ج 1 ص 171.


 

32-اکمال الدین ج 1 ص 174.


 

33-اصول کافی ج 1 ص 446.


 

34-معنای‏«امه واحدة‏»یا«وحدة‏»چنانچه مفسران در تفسیر آیه‏«ان ابراهیم کان امة قانتالله‏»(سوره نحل آیه 120)گفته‏اند این است که او به تنهائی بجای یک امت محشورمی‏شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.


 

35-اصول کافی ج 1 ص 447.


 

36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.


 

37- خصال ج 1 ص 150



برای ادامه زندگینامه پیامبراعظم (ص)به

داستان نذر عبدالمطلب اجداد رسول خدا(ص)

بروید.