حوادث شب ولادت پیامبر اعظم (ص)
یک سئوال
اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم ذکری از آنها شده یا نه؟
که ما در پاسخ این سئوال میگوئیم:اولا اگر حدیث وروایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای اثابتشد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبرتر از آن حدیثو روایت میتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغرای قضیه»است،ولی پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگی محمل دیگری نمیتواند داشته باشد،وگرنه کدامتاریخ و روایتی معتبرتر از آن تاریخ و روایتی است که از منبعوحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثیمحکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمهمعصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!
مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علومآنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنهااست؟
و ثانیا-میگوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخوردهای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم اینروایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟
جائی که مقدسترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمهنسخههای متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کردهاند،دیگر چگونه کتابهایتاریخی معدودی که در زوایای کتابخانهها با نسخههای خطیمنحصر به فرد یا نگشتشماری وجود داشته میتواند مورد اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد کهاوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همهوقایعی که در آن زمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارششده؟و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق میافتادهمطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام اینوسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهوارههاو...چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی میتوان کرد؟... مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاریمیتوانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟آن هم خبری کهبصورت معجزه آسمانی برای شکستیک قدرت طاغوتی و یکدربار سلطنتی بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتی امثال«شقالقمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان میباشد و بگفتهدکتر سعید بوطی-نویسنده مصری-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهایگذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهایجادوئی ساحران و زنده شدن مردگان بدعای حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایاتدیگر آمده و ذکری از آنها دیده میشود؟!...
و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهای زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام میکرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله میخواستهاند آنها را افرادیماجراجو و بی شخصیت و افسادگر معرفی کنند،و هرگز اجازهنمیدادند آنها را بعنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه رادارند معرفی کنند،و بهمین دلیل معجزاتی را که بوسیله ایشانانجام میشده انکار کرده و یا توجیه مینمودند،و اگر کتابهایآسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات بجای نماندهو بدست ما نرسیده بود...
نظریه ساختگی بودن نذر عبد المطلب
در تمامی تواریخ اسلامی و کتب مربوطه سنی و شیعی نوشتهاند که عبدالمطلب نذر کرده بود که اگر خداوند ده پسر به او داد، یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند و چون دارای ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جای عبدالله قربانی کرد!
در بعضی از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشتهاند که این رای زنی جادوگر بود که گفت: او را با قربانی کردن شتران معاوظه کنید. در صورتی که این موضوع افسانه است و اصلی ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب کاملا به دور است.
ثقة الاسلام کلینی در «کافی» روایاتینقل کرده کهدلالتبر عظمت و جلالت و کمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیمای پیغمبران وارد صحرای محشر میشود» که میرساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصی که در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور میگردد.
دلیل بر مجعول بودن این داستان اموری است که ذیلا به آن اشاره میکنیم:
۱- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشی بهترین گواه بر کمال عقل و درایت عبدالمطلب است که میرساند چنین کار و نذر مضحکی از وی بعید بوده است.
۲- یعقوبی مورخ مشهور مینویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیتسنتهائی داشت که در اسلام نیز تثبیتشد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذیالقعده، ذیالحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمیکند.
۳- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار میکرد که فرزند عبدالمطلب است و میفرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم» (2)
۴- چطور ممکن است مردی با این بزرگواری نذر به چیزی کند که در اکثر شرایع آسمانی نهی شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار میرفته است؟
۵- نذر کردن و کشتن فرزندان به عنوان نذر برای معبود از سنن بتپرستان و ستارهپرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیاری از مشرکین خوش داشتند که اولاد خود را بکشند. (3)
این غیر از زنده بگور کردن دختران بوده که قبیله بنی تمیم معمول میداشتند. زیرا که «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از کشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگی است، بلکه این قتلها اولاد که مشرکین معمول میداشتند برای تقرب به خدا بوده است.
۶- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار کند، میگوئیم این درست نیست، چون در انی روایات صریحا میگوید عبدالمطلب نذر کرده بود، مضافا به این که اگر مامور بود میباید آن را عملی سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این کارم؟
۷- در سلسله راویان این داستان ساختگی و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین» افرادی ضعیف و مجهول و مهمل که بعضی هم شیعه امامیه نبودهاند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایتشده و از آنها به شیعه سرایت کرده است.
8- علامه مجلسی میگوید: شیعه اعتقاد دارد که پدران پیغمبر تا آدم، خداپرستبودند،و ازفخررازی نقل میکند که گفته است: «شیعه عقیده دارد که هیچ یک از پدران پیغمبر کافر نبودهاند» (4)
بنابر آنچه ذکر شد ماجرای نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده که خواستهاند علی رغم شیعه امامیه، عبدالمطلب را مانند دیگر مشرکان قلمداد کنند، و کسانی امثال زمخشری و فخر رازی و نیشابوری ازقدمایعلمای عامه و بعضی از متاخرین آنها همچون مراغی و سید قطب و بسیاری دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگی را در تفسیر آیه; «کذلک لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم» نقل کرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانستهاند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرک دانستن پدران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تثبیت کنند و عقیده پاک شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند.
شاید هم رد زمان بنی امیه برای بکه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین علی (علیه السلام) این افسانه را رایجساختهاند، همان طور که فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعی کردهاند او را مشرک قلمداد کنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین علی (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحی که در بخش «وفات ابوطالب» خواهیم گفت.
ماجرای داستان ساختگی نذر عبدالمطلب مانند برخی دیگر از مباحث این کتاب، بحمدالله برای نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام» شده است، تا در آینده رهگشای کسانی باشد که میخواهند در اسلام کار کنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسی نمایند، و مانند بعضیها بدون تحقیق کافی آنرا تکرار نکنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضی صاحبه» نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!
نذر و قربانی اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیاری از مشرکین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاکی زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست.
داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حکمیت زنی جادوگر و کاهن از قبیله «بنی سعد» که عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد برای کسب تکلیف نزد وی رفته بود، آمد، و بعضی از آن هم به کتب شیعه رخنه کرده است، ولی ما همه را دیدهایم، و به طور قطع میگوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت.
علامه مجلسی در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل کرده که افسانه بودن همه آنها در یک نتیجهگیری، به خوبی آشکار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام» به روشنی دریافتهایم که یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنی امیه و مخالفان حکومت الهی علی (علیه السلام)، این افسانه را ساختهاند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را برای حکمت افراد معمولی هموار سازند، برای بنی هاشم باقی نماند. (5)
پینوشتها:
1- (تاریخ یعقوبی ج 2 ص 6)
2- (انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب)
3- (کذلک زین لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم - سوره نعام آیه 137چ)
4- (نگاه کنید به پاورقی فاضل محترم آقای علی اکبر غفاری بر، ج 3 کتاب «من لا یحضره الفقیه» شیخ صدوق چاپ مکتبه صدوق ص 89)
5- (نویسنده این سطور چند سال پیش، روزی ضمن گفتگو با دوستش اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیاری از اشتباهات قدما پی بردهام که در مجلدات «مفاخر اسلام» و «تاریخ اسلام» و سایر آثارم برخی از آنها را یادآور شدهام.
ایشان هم گفتند من نیز در بسیاری از موارد که کتب حدیث از قبیل کافی، معانی الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسی مینمودم، به مطالبی برخورد کردهام که هیچکس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر کذائی عبدالمطلب است که در پاورق حدیثی که شیخ صدوق در «باب قرعه» کتاب «من لا یحضره الفقیه» نقل کرده، ساختگی بودن آنرا شرح دادهام.
چند سال بعد که خواستم «تاریخ اسلام» را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان که در گوشهای از پاورقی من لایحضر بود، و کسی توجه نداشت، و در جائی دیگر بازگو نکرده بودند، برای ادای حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضی از افراد بیمروت) طی 8 مطلب که مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگی نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام» کردم، و توضیح هود را بر آن افزودم.
پس از انتشار این کتاب، در گوشه و کنار، بعضی آنرا بدون ذکر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طی سخنزانیها و نوشتهها بعنوان اظهارنظر شخصی مطرح ساختند که آری عبدالمطلب چنین نذری نکرده، ولی بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضی دیگر آنراتخطئه کرده و نتیجه گرفتهاند که خیر عبدالمطلب چنین نذری کرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینکه نام پسرش عبدالعزی بوده و بعدها با ایمان و خدا پرستشده است، و به دلیل چند روایت و اشعار که در کتابها آمده است.
در صورتی که عبدالعزی به نقل حدیثی نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذاری گردیده و چه بسا که ازخود ابولهب ناشی شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامی در زمان جاهلیتسابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامی خلفا که بعضی از ائمه روز اولاد خود مینهادند!
همانطور که در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.
در «زیارت وارث» خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام میخوانیم که: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها» که میرساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و علی علیهما السلام هیچگونه آلودگی به شرک و اوهام و خرافات و پلیدیهای زمان جاهلیت را نداشتهاند، و نور حقیقت آنها در صلبهای شامخ پدران و رحمهای پاک ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است.
و از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم روایتشده است که فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنی: من درتمام نسلها موحد و پاکسرشتبودهام.
جا دارد که فضلای محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنی و شیعه تحقیق و بررسی نموده و آنرا به صورت کتابی در آورند.
آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور که آقای غفاری اشاره کرده است، بیاصل و ساختگی و دون شان شخصیتی همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.)
ازدواج عبدالله با آمنه
در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بنعبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهرهبود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .
و یکی از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادی دانسته و در صحت آن تردید کرده است، ولی بگفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجاتعبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلبمیخواستبا اینکار زودتر ناراحتی خود و عبد الله را جبران کردهباشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم بنظرمیرسد.
100 و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوی نقل شده،ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سالپس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحثپیش نمیآید.
یک داستان جنجالی
در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده کهبرخی از نویسندگان حرفهای هم آنرا پر و بال داده و بصورتمبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژهای بدستبرخی دشمنانمغرض اسلام داده و از اینرو برخی از سیره نویسان در اصل آنتردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانستهاند.
و البته این داستان بگونهای که در سیره ابن هشام نقل شدهمخدوش و مورد تردید است،ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهی برای رد آن دیده نمیشود.
آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است کهگوید:
«هنگامی که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز میگشت،عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بنعبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبهبود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامی که نظرش به صورتعبد الله افتاد بدو گفت:ای عبد الله کجا میروی؟پاسخ داد:
بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شتری کهبرای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزی!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمیتوانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه کهذکر شد نقل کرده و سپس مینویسد:
«گفتهاند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه بهرسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همانزن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمیکنی؟آن زن پاسخ داد:برای آنکه آن نوری کهدیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازینیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیتدر آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبری خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه بهمین داستان از زندیگری که نزد آمنه بوده نقل میکند که آن زن نیز قبل از ازدواجعبد الله با آمنه از وی خواستبا وی در آمیزد ولی عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزنبرگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آنزن نپذیرفت و گفت:
دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست... (5)
البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جای تردید نیست-مناسب نیست، بلکهبا شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی وعفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمیتوانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلی و نقلی آنرا مردود میدانیم،اگر چهدیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!
اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگرانکردهاند (6) داستان اینگونه است:
«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیکمن الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:
اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه
و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملتبالنبی صلی الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلمیر بها حرصا علی ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:
هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟
قالت:
قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!
ثم قالت:ای شیء صنعتبعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبتعندها،فقالت:
لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدریثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابیالله الا ان یضعه حیثیحب،ثم قالت:
بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی
و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمهاش چنین است که گفتهاند:در مکه زنیبود به نام: «فاطمه دختر مرة»،که کتابها خوانده و از اوضاعگذشته و آینده اطلاعاتی بدست آورده بود،آن زن روزی عبد اللهرا دیدار کرده بدو گفت:توئی آن پسری که پدرت صد شتر برایتو فدا کرد؟
عبد الله گفت:آری.
فاطمه گفت:حاضری یکبار با من هم بستر شوی و صد شتربگیری؟
عبد الله نگاهی بدو کرده گفت:
اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای منآسانتر از اینکار است،و اگر از طریق حلال میخواهی کهچنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین درخواستیرا میکنی؟
عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را بهازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و ازروی آزمایش بدو گفت:آیا حاضری اکنون به ازدواج من درآئیو آنچه را گفتی بدهی؟
فاطمه نگاهی بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نوری که در صورت داشتی رفته،سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟
عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جای دیگری بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفتهاند:هنگامی که عبد الله بدو برخوردسفیدی خیره کنندهای میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدیپیشانی اسب....
و همانگونه که مشاهده میکنید تفاوت میان این دو نقلبسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب استمنافاتی هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و برای ما نیز نقلمزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم.
اجداد پیامبر همگی موحد بودند
ملا محمد باقر مجلسی(ره)در بحار الانوار فرموده:
«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کلاجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلاملتقیة او لمصلحة دینیة» (1)
یعنی-شیعه امامیه متفقا گفتهاند که پدر و مادر رسولخدا و همهاجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان(و معتقدبخدای یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین»بودهاند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بودهاند،و شاید برخی از ایشانبخاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهارنکردهاند.
و شیخ طبرسی(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:
«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی-صلی الله علیه و آله-الی آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة علی ذلک...» (2)
یعنی-اصحاب ما-علماء شیعه-گفتهاند که«آزر»جدمادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آنحضرت بوده چون اینمطلب نزد آنها ثابتشده که پدران رسول خدا-صلی اللهعلیه و آله-تا آدم همه شان موحد بودهاند،و طائفه شیعه بر اینمطلباجماع دارند...
و چنانچه مشاهده میکنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعهادعای اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خودگوید:
«...و قالت الشیعه:ان احدا من آباء الرسول-صلی الله علیه و آلهو اجداده ما کان کافرا...» (3)
یعنی-شیعه گفتهاند که احدی از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبودهاند...
و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنیناستفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعهبوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم.
و اما دانشمندان اهل سنت
ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادیاست،و جمعی از آنها مانند سیوطی و برخی دیگر همانند شیعهعقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگیموحد بودهاند،و بخصوص سیوطی در اینباره بطور تفصیل سخنگفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعینیز آنها را و حتی عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرکدانستهاند (5)
برخی از دلیلهای نقلی بر این مطلب
و گاهی دیده میشود که برای اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خدای تعالی فرموده:
«و توکل علی العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فیالساجدین...» (6)
و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز میایستی میبیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پارهای روایات و استدلال برخی ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان»دورانتحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است،و از اینآیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بودهاند.
و روایتی هم در اینباره از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقلشده که فرمود:
«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات» (7)
یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک بهرحمهای زنان پاک...
و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی(ره)پس ازعبارتی که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص)
فرمود:
«...لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحامالمطهرات،حتی اخرجنی فی عالمکم هذا،لم یدنسنی بدنسالجاهلیة».
یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و بهچرکیهای جاهلیت آلودهام نکرد.
و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوهرسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:
«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحامالمطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهماتثیابها»
ولی باید گفت:اثبات این مطلب از روی این تفسیرو روایت کار دشواری است زیرا این اثبات،فرع بر صحتروایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابلخدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیزممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیحو شبههناک و سفاح زمان جاهلیتباشد،و از تعبیر«دنسجاهلیت»نیز ظاهرا همین معنی استفاده میشود (8) ،و بنابر اینمهم برای ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقی است که در گفتارعلمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.
پارهای اشکالات بر این مطلب
یکی از اشکالهائی که بر اینمطلب شده این اشکال است کهچگونه مردان موحدی مانند عبد المطلب و قصی بن کلاب نامفرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزی گذاردهاند... (9)
و چنانچه میدانیم«مناف»و«عزی»نام دو بتبوده است؟
ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکههم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگقبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چنداندخالتی نداشتهاند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزندنامی انتخاب کردهاند ولی همان فرزند در میان مردم به نامدیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش«شیبة الحمد»بود (10) ولی چون در وقت ورود به مکه پشتسر عمویشمطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است کهاو را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است-بشرحی کهدر زندگانی رسولخدا(ص)نوشتهایم- (11)
و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او«مغیرة»بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف»گذاردهاند.
و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همهسفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمهبزرگوار و رهبران الهی شده است میبینیم هنوز در مسئلهنام گذاری دقت نمیشود،و روی چشم و هم چشمی و رسومو سنتهای محلی،و به تعبیر ساده نامهای«من درآوری»نامهایبی معنی و غلطی مثل«شمس علی»و«چراغعلی»و«زلفعلی»و امثال آنها روی فرزندان خود میگذارند که بدون توجه بهمعنی آنها این نامها را روی بچهها نهادهاند...
اشکالی دیگر
باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقتخودو شما را روی جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگریاست که لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن ایناشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاقاست.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکی از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنیمرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.
بحث در باره«آزر»و ارتباط او با ابراهیم خلیلعلیه السلام
این اشکال را با توضیح بیشتری اینگونه طرح کردهاند کهدر قرآن کریم در چند جا نام«آزر»بت پرست و طرفدار تبعنوانپدر ابراهیم،و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخصبت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزهاش با اینمرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:
«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فیضلال مبین» (12)
«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیهیا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (13)
«و اتل علیهم نبا ابراهیم،اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاکفین...» (14)
و آیات دیگری نظیر آیات فوق (15) که پدر ابراهیم علیه السلامرا-که در یکجا یعنی در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کردهاست-بعنوان مردی بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکهدر سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده کهبا او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنشو تهدید کرده و میگوید:
«...قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم.لئن لم تنتهلارجمنک و اهجرنی ملیا» (16) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستیبوده چگونه پاسخ میدهید؟
جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکهزبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ«اب»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود،بهسر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس کهنوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاقمیشود،چنانچه از آنطرف لفظ«ابن»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبی گفته میشود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس کهبنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد.
در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقتمرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:
پس از من چه چیز را میپرستید؟
«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (17)
گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاقرا میپرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.
و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریهو پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرتاز طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:
«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس» (18)
و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافی نیست در اینکه نامپدر ابراهیم«تارخ»به خاء معجمة،و یا«تارح»به حاء مهملةبوده است (19) ،چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ»ذکر کرده (20) و از اثبات الوصیة مسعودی نقل شده کهگفته است:
آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیمنامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم،وی از دنیا رفت و ابراهیم تحتسرپرستی«آزر»جد مادری خود قرار گرفت (21) .
و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی ازروی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده استکه طبق آیات قرآن کریم«آزر»پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدرصلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است کهفرموده:
دقت و تدبر در آیات کریمهای که در باره حضرت ابراهیمعلیه السلام و داستانهای آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلبراهنمائی میکند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرومیشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیرویکند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دوری از وی را داده است. (22)
ابراهیم علیه السلام که چنان میبیند به او درود فرستادهو وعده آمرزشخواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دوری میگزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:
...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکونبدعاء ربی شقیا (23)
و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه استبر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خدای تعالی در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعای بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:
«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»
و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...
و از لفظ«کان»که در این آیه است معلوم میشود که ایندعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از ویانجام گرفته،و این هم بخاطر وفای به وعدهای بوده که داده بود،چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:
ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولیقربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کاناستغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین لهانه عدو لله تبرا منه... (24)
که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمیتوانندبرای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...
و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش بخاطر وعدهای بود که بدو دادهبود،و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از اوبیزاری جست...
و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...
و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام بهسرزمین مقدس بوده،و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلامرا بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده کهگوید:
فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین،رب هب لی من الصالحین (25)
که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعایآنحضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...
و سپس در جای دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمینمقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاقو یعقوب نقل فرموده و گوید:
...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الیالارض التی بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوبنافلة و کلا جعلنا صالحین (26) و در جای دیگر گوید:
فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوبو کلا جعلنا نبیا (27)
و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالحو سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعایآنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل میکند:
و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا که گوید: الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیلو اسحاق... -و در پایان همین آیات بالاخره فرماید: ربنا اغفر لیو لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (29)
که در اینجا میبینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش«آزر»باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به«والدی»شده استبرای روز جزا طلب آمرزش و استغفار میکند،و ازرویهمرفته همه آیاتی که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنیکه در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگری غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به«والد»است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود،بر خلاف«اب»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...
و این بود خلاصهای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی درکتاب شریف المیزان (30) که چون برای بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ«اب»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ«اب» و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه کهگفته شد اطلاق میگردد،ولی لفظ«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبی اطلاق میگردد،چنانچه«ولد»بر فرزند صلبی، و«والده»بر مادر حقیقی اطلاق میگردد.
به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است،اگر چه برخی معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه میکرد و روی مصالحی در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت مینمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)
گوید:
«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهمبشان النبی-صلی الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عنالجهال و اهل الکفر و الضلال» (31)
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش ازدیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنانبودند که معرفتخود را نسبتبه آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان میکردند.
و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که میفرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نهجدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتیرا پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزی راپرستش میکردند؟فرمود:
«کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلاممتمسکین به».
آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوی خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک میجستند (32) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفی بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...
او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائیشناخت،و وفای بنذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآنامضاء کرد...
و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید:
-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانییعنی چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم میگفتند.
و در پایان،داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش وبدنبال آن دعای عبد المطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیانداشته که گوید:
بشیبة الحمد اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام کلینی(ره)در اصول کافی بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک» (33)
-عبد المطلب در روز قیامتبصورت یک امت تنها (34) محشور میشود درحالی که سیمای پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.
و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بنعمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافی اینگونهاست:
«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (35)
-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگی پادشاهان وسیمای پیمبران را داراست...
و از فخر رازی در کتاب«اسرار التنزیل»و شهرستانی در کتاب«الملل و النحل»نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبد المطلبسخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:عبد المطلببه برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد کهحکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او میکند مانند اینکه دروصایای خود میگفت:هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکههنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفتبی آنکه کیفر ببیند،و چونبه عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانهو یعاقب فیها المسیء باساءته»-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداشنیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.
و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:
«ان لهذا البیت ربا یحفظه».
براستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد... (36)
و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)
روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده کهبدو فرمود:
ای علی براستی که عبد المطلب پنجسنت را در جاهلیتمقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم3-سقایتحاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفتشوط.
و سپس فرمود:
«یا علی ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب،و یقول:انا علی دین ابراهیم» (37)
ای علی،براستی که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمانجاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمیزد و قسمتنمیکرد،و بتها را پرستش نمیکرد،و از آنچه برای بتان میکشتند(طبقرسوم مردم جاهلیت) نمیخورد،و میگفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.
پینوشتها:
1-بحار الانوار ج 15 ص 117.
2-مجمع البیان ج 4 ص 322.
3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.
4-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود.
5-به تفسیر فخر رازی مراجعه شود.
6-سوره شعراء 217-219.
7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقی)
8-چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوة بیهقی نقل شده(پاورقی ج 15 بحار الانوار ص (119)اینگونه است که فرمود: «ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنیشیء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیتالی ابی و امی...»
که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.
9-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزی بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتیعبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد
10-معنای«شیبة الحمد»را ما در زندگانی رسولخدا ص 13-در پاورقی-نقل کردهایم.
11-زندگانی رسول خدا صفحة 14.
12-سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفتهای،براستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری میبینیم.
13-سوره مریم آیه 41-42،یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود،آنگاه که بپدرش گفت چرا میپرستی چیزی را که نمیشنود و نمیبیند و بینیاز نمیکندتو را چیزی.
14-سوره شعراء آیه 69-71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که بپدرش و قوم اوگفت چه میپرستید؟گفتند: بتها را میپرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.
15-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.
16-سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟اگر دستبرنداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن.
17-سوره بقره آیه 133
18-سوره انعام آیه 83-84.یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس.
19-بحار الانوار ج 12 ص 48.
20-المیزان ج 7 ص 168.
21-پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49.
22-آیات سوره مریم(45-49)
23- سوره مریم آیه 2448-سوره توبه آیه 114.
25-سوره صافات آیه 100
26-سوره انبیاء آیه 72.
27-سوره مریم آیه 49.
28-سوره بقره آیه 126.
29-سوره ابراهیم آیات 31-41.
30-المیزان ج 7 ص 168-171.
31-اکمال الدین ج 1 ص 171.
32-اکمال الدین ج 1 ص 174.
33-اصول کافی ج 1 ص 446.
34-معنای«امه واحدة»یا«وحدة»چنانچه مفسران در تفسیر آیه«ان ابراهیم کان امة قانتالله»(سوره نحل آیه 120)گفتهاند این است که او به تنهائی بجای یک امت محشورمیشود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.
35-اصول کافی ج 1 ص 447.
36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.
37- خصال ج 1 ص 150
برای ادامه زندگینامه پیامبراعظم (ص)به
داستان نذر عبدالمطلب اجداد رسول خدا(ص)
بروید.